تبليغاتX
Z3D3AMNIYAT
هو

سلام

هکر عزیز...شما در محاصره هستید...!زودتر خودتونو  تسلیم کنید و گرنه من خودمو زودتر تسلیم میکنم...

نظرتون راجع به همزیستی مسالمت آمیز چیه؟ یا حالش چطوره؟

ببین داداش ما خودمون ختم روزگاریم...خوش به حال روزگار...ما رو سبز نکن...

حالا می خوام فوشت بدم:

بو گندو...بد...بد...بد...

حالت جا اومد؟ نمی دونستی با چه کسی طرف حسابی؟هی گفتم نذار دهنم وا شه که اون روم بالا بیاد...

بی ادب

 

+ نوشته شده توسط ز.سالم در سه شنبه 14 فروردین1386 و ساعت 14:59 |
به نام خدای دانا و توانا...

دیروز یه اس. ام. اس. رسيد به مهدي(برادرم). اس. ام. اس. از موبايل دوستش بود ولي از زبون اون نبود!

متنشو خودم نخوندم، اما مضمونش اين بود :"فردا تشييع جنازه حسن نظريه! از دوستان آن مرحوم دعوت ميكنيم تشريف بيارن."

من خودم ايشونو نمي شناختم ولي وقتي يه جوون، هم سن و سال هاي خودم رخت دنيا رو مي بنده و كوله بار آخرت به دوش مي گيره، دلم مي خواد در موردش بدونم ، شايد مي خوام ببينم چقدر بدبختم!!!!

خبر فوت ناگهاني اش را شنيده بوديم اما اين اس. ام. اس. از موبايل خودش...

رفتم وبلاگشو (وبلاگ از نور) يه نگاهي بندازم، اصلاً وارد پارسي بلاگ كه شدم ديدم همه تسليت گفتن و سياه زدن. وبلاگش يكي از پربيننده ترين ها بود، اونهايي كه هزارتايي بيننده ثابت دارن!

- آخرين پستش يه سري اعتراف بود! اعتراف به چيزهايي كه به گفته خودش كسي تا حالا ازشون خبر نداشت. حتي اين پست را نذاشته بود كه دارم ميرم كربلا! انشاءالله خدا ثوابش را براش بنويسه...

(نمي دونم چرا همه پستهايي كه جديداً ميذارم در مورد مرگ و اين چيزها شده، ولي فكر ميكنم علتش اينه كه ذهنم با اين اتفاقا به هم ميريزه!)

مهدي مي گفت اين بنده خدا چند ماه پيش با رفقاش رفته بوده بهشت زهرا و نصف شب خوابيده بوده توي قبر، حتي سنگ لحد هم براش چيده بودن...    ميخواسته با خونه آخرتش انس بگيره...

- داشتيم نمازليلة الدفن مي خونديم براش...

خدايا كسي هم براي من نماز ليلةالدفن ميخونه؟ نميدونم آخر و عاقبتم چي ميشه، اما از خدا مي خوام اونقدر بد نباشم كه كسي رغبت نكنه برام نماز بخونه.

خيلي رفتم تو فكر،يه حديث از امام صادق(ع) هست:"با وفا هيچ وقت بي وفا نميشه و با ايمان هيچ وقت بي ايمان نميشه،كسي كه بي وفا از دنيا ميره از اول بي وفا بوده و  كسي كه بي ايمان از دنيا ميره از اول بي ايمان بوده."

                                 خدايا عاقبتمان را به خير كن...

                                                        براي شادي روح اين تازه گذشته هم فاتحه اي مرحمت كنيد.

+ نوشته شده توسط ز.سالم در شنبه 16 دی1385 و ساعت 0:11 |

" سلام "

وباز هم سلام!

نمی دانم انتظار پاسخ این سلام ها را از که دارم؟!

امروز جمعه است ِ جمعه ِ جمعه ...

وتو خوب می دانی جمعه چه معنای زیبایی دارد...

جمعه یعنی انتظار ِ عصر جمعه یعنی زمانی که اگر به اعماق قلبت فرو روی غم بزرگی را در سینه حس میکنی ِغم ندیدن یار ِ غم حس نکردن بوی او که تو عمری است با انتظارش بزرگ شده ای و عمری است می خوانیش و جوابش را نمی شنوی! نه اینکه او پاسخت را نگوید ِ نه! اما تو آنقدر بی معرفتی که بعد از گذشتن این همه سال عمری که به واسطه وجودش گرفته ای ِ هنوز گوشهای ناقابلت یارای شنیدن صدای گرم و مهربانش را ندارد .

چند بار چله گرفته ای؟ چند بار دعای عهد خواندن را شروع کرده ای و بدون اینکه متوجه شوی کسی یا چیزی یکباره میان راه باعث شده تو از معشوقت جدا شوی؟ مگر از معشوق می شود جدا شد؟ مگر می شود معشوق را برای لحظه ای فراموش کرد؟ تو باید با یاد او بیدار شوی ِ اول سلام را به درگاهش تقدیم کنی ِ هر قدم از قدم که بر می داری برای سلامتی اش و برای تعجیل در فرجش دعا کنی ِ حتی صدای هر تپش قلبت را با تپش های قلب او هماهنگ کنی و...

امروز جمعه است ِ جمعه ای که در سرزمین نزول وحی ِ قطعاْ حضرت پدر حضور داشته و هم نوا با چادر نشینان سفید پوش عرفه ِ نوای جد بزرگوارش را زمزمه میکرده ِ وچه زیبا و دلنشین است هم نوایی با مولایی که عشقش رادر دل میپرورانی!

و اگر باز تو چله نشین شده بودی و در کنار عهد بستن با مولایت ِ نبأ را زمزمه کرده بودی و هیچ کس سیم اتصالت را قطع نکرده بود ِ شاید امروز در صحرای عرفات نشسته بودی و شایدتر زیر همان خیمه ِ ارباب عالم نشسته بود و با لحن زیبایش زمزمه میکرد...

اما کی می شود که من ِ تمام بهانه های عالم را برای بهانه عالم کنار بگذارم و عهد چهل روز عهد بستن با او را نشکنم...

 

بار الـها مـهـربان بـابـای من کی خواهد آمد؟

راز دل در خلوت شبهای من کی خواهد آمد؟

                                                                                  به امید آن روز ...

+ نوشته شده توسط ز.سالم در جمعه 8 دی1385 و ساعت 18:32 |
هوالسلام...

دلم گرفته از این همه تنهایی... فکر روز واپسین را میکنم!
اگر اینجا
در این دنیای تو در تو
تو تنهایی
پس از این آسمان
آنجا چه خواهد شد؟
اگر در این ره پر پیچ و خم
راه درستی را بپیمایی
در آن دوران
میان آسمان آخر آخر
تو یار عشق را داری.
و عشق یار
همراه تو خواهد بود.
اما عاشقی کار آسونی نیست! اگه بخوای عاشق اون کسی باشی که حتی تو رو تو آسمون آخر آخر تنها نذاره, باید یه یاعلی بگی, باید عاشق علی و اولادش بشی و باید این عشقو ثابت کنی.
شنیدی میگن عشق زمینی مقدمه عشق واقعیه؟! لازم نکرده خودت عاشق زمینی بشی ولی یه خورده به این مسأله فکر کن.
ماجرای لیلی و مجنون رو که میدونی, می بینی مجنون چی کار می کنه برای اینکه عشقشو ثابت کنه؟

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

آره مجنون از روی خیلی از خطر ها گذشت,مجنون واقعاً مجنون بود...
شرط اول قدم اینه که از خودت بگذری و بشی مجنون، بشی یه آدمی که می خواد به محبوبش ،لیلی اش، ثابت کنه که واقعاً مجنون اونه!
حالا به خطرها که فکر میکنی دیگه پات نمی لرزه، دیگه قلبت به تاپ تاپ نمی افته، محکم و استوار قد علم میکنی و بدون تردید صراط مستقیم رو می گیری و از روش رد می شی. این جوری وقتی بعد از حساب و کتاب خواستی از روی صراط ردشی، دیگه راه رو بلدی! دیگه هر لحظه دست و پات نمی شه هیزم آتش سوزان دوزخ،. راحت پاتو میذاری روی بند از مو نازکتر ، یه بسم الله زیر لب میگی و با چشم های بسته, فقط به یاد می آری لحظه هایی رو که داشتی از خودت به خاطر معشوقت می گذشتی، لحظه هایی رو که مجنون بودی و خطر ها پیش رو اما تو به خاطر لیلی همه را پشت سر گذاشتی، لحظه هایی رو که ...
و بعد از گذشتن از صراط، تو دیگه تا آخر عمر طولانی انسانیت، می تونی کنار لیلی ات بمونی، همراه با همه مجنون های دیگه، پیش تمام اونایی که تو اول عاشقشون شدی و دیدی که خودشون عاشق یه وجود دیگه بودن.
خدایا قدرتم ده که فقط مجنون تو باشم...
+ نوشته شده توسط ز.سالم در دوشنبه 20 آذر1385 و ساعت 9:34 |
بسمک یا سریع الرضا...

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع)...

وباز دوباره دلم گرفته است...

پست سید را که دیدیم کلی لذت بردم. یاد اون لحظه هایی افتادم که با هم رو به آسمان دل کلی عاشق دلسوخته وایمیستادیم و با هم زمزمه می کردیم...

شب ولادت عشق از تلویزیون یه برنامه ای پخش میشد. یه دختر شاید سه ساله زنگ زده بود به دفتر حرم و از خادم می خواست که گوشی رو به امام رضا بده...  قربون دل پاکت!

ای کاش قلب ما هم همینجور آیینه وار میموند. اونوقت کافی بود سیم دلمون رو وصل کنیم و جواب سلام دلنشین آقا رو بشنویم! اونوقت جزء اون دسته از آدم هایی میشدیم که خود آقا امام زمان میرن دیدنشون!!!!

ما کجا و آن زیبا سیرتان کجا؟...  

                                           به امید آن روز...

 

+ نوشته شده توسط ز.سالم در دوشنبه 13 آذر1385 و ساعت 20:32 |

" سلام "

و باز هم سلام به تو که خود سلام نامیده شده ای ِ ای خدای زیبایی های من...

دوباره حتماً مشکلی پیدا کرده ام که سلامم را به درگاه تو آورده ام!

عادت بدی است اما انسانهای روی زمین از همان زمان که به زمین حبوط کردند در حال عادت کردن به این امر بودند!

اگر من همانطور که به مسائل پیش پا افتاده اطرافم توجه می کنم به ارتباط با خدایی چون تو توجه داشتم ِ مشکلاتم همه حل میشد. اما صد افسوس که به تک تک اونها فکر می کنم و برای تک تکشون وقت میذارم اما وقت نماز و مناجاتم که میشه هر طوری شده سر و تهش رو هم می آرم و...!!!!

من که میدونم جهان آخرتی هست و بازخواستی و تنبیهی و البته تشویقی پس چرا به فکر فردا نیستم؟ من که نمی دونم امشب که بخوابم صبح از خواب بیدار میشم یا نه ِ چرا حواسم رو جمع نمیکنم؟ نشستم آرزو می بافم برای خودم ِ برای زندگی آینده ام ِ برای تحصیل و شغلم ِ اما ۱٪  اینا برای آخرتم حتی آرزو ندارم!!! چرا آرزو نمی کنی توی بهشت برین باشی و کنار بارگاه پیامبر اعظم بنشینی و از زیبایی های اونجا لذت ببری ؟ چرا رفتارت باید جوری باشه که اگه بخوای وارد یه محفل با حضور یه جفت چشم برزخی بشی ورد زبونت و جعلنا..ست؟چرا خودت رو با آتیش معامله می کنی؟ هیچ وقت فکر کردی درد کشیدن تو اون دنیا  چقدر سخته؟ هیچ وقت فکر کردی تو که جلدت اینقدر رقه چه جوری می خوای گرمای آتیش رو تحمل کنی؟ هیچ فکر کردی تو که عظمت اینقدر دقه چه جوری می خوای فشار قبر رو تحمل کنی؟

خدای عزیزم

               خیلی دوستت دارم و دوست دارم به خاطر این وجهی که خرت لعظمتک خاشعه و بشکرک مادحه همین امشب منو ببخشی و از همین الآن دست منو جوری بگیری که گرمای وجودم همش از محبت وجود خودت باشه نه هیچ کس دیگه.

                                 

+ نوشته شده توسط ز.سالم در جمعه 26 آبان1385 و ساعت 13:59 |