تبليغاتX
Z3D3AMNIYAT

هو

يکي از چيز هايي که توي کتاب حماسه ي حسيني بود و خيلي فکرم رو مشغول کرد اين بود:

 

امام باقر عليه السلام توي يکي از جملاتشون که داشتن در مورد لشکر دشمن امام حسين (ع) مي گفتن دارن که

" و کلّ يتقرّبون الي الله عزّ و جلّ بدمِه "

 

و همه ي آنها مي خواستند با خون او به خداوند عز و جل نزديک شوند.

 

خيلي اين جمله برام سنگين اومد...ترسيدم...

گاهي ممکنه تو احتمال خوبي بدي که با رفتن به فلان جا به خدا نزديک مي شي...خب مي ري...اما اگه احتمال بدي که با ريختن خون يه آدم مشخص به خدا نزديک مي شي، هيچ وقت اين کار رو نمي کني تا اينکه 150% مطمئن بشي...

کساني که توي لشکر دشمن بودن، طبق فرموده ي امام باقر عليه السلام (البته مسلما بجز سرانشون مثل شمر و ...)مي خواستن با اين کار به خدا نزديک بشن...يعني مطمئن بودن از اينکه امام حسين داره چنان خطائي مي کنه که نه تنها خونش مباهه، حتي ريختنش ثواب هم داره...

وقتي که يه عده ميان 2 تا مسئله رو که اوج تناقض رو دارن، معادل مي گيرن، ما ها چرا اينقدر به خودمون و کار هاي خودمون که اينقدر هم در تناقض با اصول نيستن و امکان اشتباهشون بيشتره ، مطمئنيم...؟!!!

 

اللهم اهدنا الصراط المستقيم

 

اللهم اجعلنا من اشياع علي ابن ابي طالب عليه السلام

 

و الّذينَ جاهَدوُا فينا لَنَهدينّهُم سُبُلَنا

 

 

+ نوشته شده توسط Z3D3AMNIYAT در چهارشنبه 25 بهمن1385 و ساعت 23:41 |

هو

      امروز استاد تفسيرمون داشت مي گفت که از سه راه مي تونيم وجود خدا رو اثبات کنيم:

عقلي،تجربي،دلي!

      قبلاً پيش خودم گفته بودم که من اگه با اثبات وجود خدا (وجوب و امکان و امتناع) مشکل دارم و عقلا بهم ثابت نيست اين مسئله، توي قلبم به وجود خدا يقين دارم...به همين دليل اگه يکي بياد برام ثابت بکنه که خدا نيست هم من قبول نمي کنم!

      امروز به اين فکر کردم که اگه من به وجود خدا يقين دارم، پس چرا توي اين مشکلم بيخودي نااميد مي شدم،دلم مي گرفت،اعصابم خورد مي شد،اشکم در ميومد،...؟!

      مگه من به حضور خدا يقين ندارم؟مگه نمي دونم داره منو مي بينه؟

 

اَلَم يَعلَم بأنّ اللهَ يَري؟!

 

مگه نمي دونم خدا همه چيز منو بهتر از همه ي آدما (حتي خودم) مي دونه؟مگه نمي دونم خدا شرايط رو بهتر از من تشخيص مي ده که مي شينم براش توضيح ميدم که ببين خدا! اگه اينجوري بشه اونوقت بعدش اونجوري ميشه اونوقت خيلي بد مي شه...!پس بيا و حرف منو گوش کن نذار اينجوري بشه...باشه؟!

 

      الآن خدا حق نداره بياد يقه ي منو بگيره بگه چرا به من ايمان نداشتي؟!چرا موحّد نبودي؟ چرا حرفت با عملت يکي نبود؟چرا يه عمر چيزي رو مي گفتي که توي يه امتحان خيلي ساده نتونستي بهش عمل کني؟چرا...؟!

 

      يه سري آيه داريم توي قرآن که خدا يه چيزايي ميگه تو اين مايه ها که : شما آدما نامَردين! وقتي گرفتارين ياد من ميفتين، وقتي هم که گرفتاريتون رو حل مي کنم منو فراموش مي کنين...

      يادمه دعا کرده بودم خدايا اونقدر بهم درد بده که اصلا بعدي وجود نداشته باشه براي فراموش کردن تو! بعدش هم پيش خودم فکر مي کردم که اين دعا تهشه و کلي دارم فداکاري مي کنم که خدا رو از ياد نبرم...بدبختي به اينه که توي گرفتاري هم به ياد خدا بودن خيلي سخته...ببيني کلي از عمرت داره جلوي چشمت هدر مي ره اما به خاطر خدا هيچي نگي؟و بالا تر از اين...بگي من عوضش الآن مي تونم چيزي بالاتر از عمرم رو بدست بيارم:" ياد خدا "و اصلاً اتوماتيک خوشحال باشي!

 

سخته ولي مي شه!

 

 

التماس دعا

+ نوشته شده توسط Z3D3AMNIYAT در دوشنبه 8 آبان1385 و ساعت 20:9 |

هو

سلام...

ماه رمضان هم داره می ره...هیچی به هیچی...فقط فک کنم یه مقدار چاق شدیم...کی می خوایم بفهمیم ماه رمضان یعنی چی معلوم نیست...ناراحتم...یه بنده خدایی بود که روز اول ماه "رم از آن" به شوخی پرسید : پس ماه رمضون کی تموم میشه...؟!

معلوم نیست دنبال چی هستیم ماها...سریال های بعد افطار یا سه ریال معرفت...خدا توفیق بده بهمون که تا سال بعد یه آمادگی مختصری پیدا کنیم...

می گن توی عید فطر میشه همون چیز هایی رو به دست آورد که توی ماه رمضون می شه...نمی دونم از کجا شنیدم ولی کاش حداقل عید رو از دست ندیم...
+ نوشته شده توسط Z3D3AMNIYAT در جمعه 28 مهر1385 و ساعت 22:1 |
هو

 

       توی کوه که می ری تا قله یه سری راه هست که هر کدومشون یه سری پیچ و خم دارن...تو باید همه ی این پیچ و خم ها رو رد کنی تا بتونی به قله برسی...توی راه که هستی هیچ وقت نمی گی من توی خود قله ام...خودت می دونی که توی راه قله ای و هنوز به خودش نرسیدی...باید این راه رو تموم کنی تا به خودِ خودِ قلّه برسی...خودِ خودِ خودِ قلّه...یعنی اون راه تو رو به قله می رسونه اما برای اینکه تو خود قله رو درک کنی و بهش برسی باید اون راه ها رو پشت سر بذاری...

       جریان ما و خدا هم همینه...یه سری راه هستن که ما رو به خدا می رسونن یا نزدیک می کنن اما برای اینکه خدا رو حضوراً درک کنی باید از تمام راهت استفاده کنی و بعد هم پشت گوش بندازیش...یعنی اصلا انگار نه انگار از این وسیله ها استفاده کردی...چرا؟چون به مقصد رسیدی و اصلا در برابر حضور خدا وسایل مهم نیستن که حالا بخوای توی اون وسایل بمونی...

    

 

   باید به خود خدا رسید...

     اینکه می گن العلم هو الحجاب الاکبر همینه جریانش...خیلی چیز ها حجابن اما خودشون بد نیستن و حتی لازم نیست چیزی بهشون عارض بشه؛ در مقابل خدا بی ارزشن...یعنی لازم نیست بگی علم وقتی بهش عمل نکنی یا باعث غرورت بشه حجاب می شه...نه، خودش با اینکه خوبه حجاب النوره... 

 

      اگه خوب فکر کنیم می بینیم که ما حتی توی راه هم نیافتادیم که بخوایم تمومش کنیم...ما هنوز حتی اندر خم یک کوچه هم نیستیم...چه برسه به خم ابروی یار...

..........................................

      پ.ن : کتاب جهاد اکبر امام خیلی خوب توضیح داده اینها رو...

+ نوشته شده توسط Z3D3AMNIYAT در دوشنبه 24 مهر1385 و ساعت 10:40 |