تبليغاتX
Z3D3AMNIYAT

خدايا...

من از تو خواستم...کمک...ياري...و مي دانم که مي شنوي...

 

خدايا...

سختي اين تصميم ،مي ترسم که پشت مرا بشکند...مي ترسم که اين بنده ي حقير تو تاب گواهي در برابر تاريخ را نداشته باشد...و حتي بزرگتر از تاريخ...تو...

خدايا...

 

مي دانم که مسئولم در برابر تصميمم...و من به اين کوچکي...چگونه در برابر تو بايستم و بگويم که عقلم چنين گفت...اين عقل ناقص من چه مي تواند بگويد...جز آنچه تو او را رهنمايي کني؟!

 

خدايا...

تنهاي تنهايم...جز تو کسي را ندارم...کسي که بخواهد بار اين مسئوليت را از دوش من بردارد...

 

خدايا...

دلتنگم...حقيرم... کوچکم...فقيرم...

تنها پناهم تويي...و تويي...و تو...

تويي که سخنت را با زبان ديگري به من مي گويي...

 

خدايا...

من حتي مي ترسم که بي دليل از زير اين مسئوليت شانه خالي کنم...چه رسد به آنکه تکليفم را درست انجام ندهم...

 

خدايا...

کمکم کن...

در برابر بندگانت حقيرم مکن...و عيب هاي مرا بپوشان...اي پوشاننده ي عيب ها...

 

 

+ نوشته شده توسط Z3D3AMNIYAT در چهارشنبه 9 اسفند1385 و ساعت 22:25 |
هوالسلام...

دلم گرفته از این همه تنهایی... فکر روز واپسین را میکنم!
اگر اینجا
در این دنیای تو در تو
تو تنهایی
پس از این آسمان
آنجا چه خواهد شد؟
اگر در این ره پر پیچ و خم
راه درستی را بپیمایی
در آن دوران
میان آسمان آخر آخر
تو یار عشق را داری.
و عشق یار
همراه تو خواهد بود.
اما عاشقی کار آسونی نیست! اگه بخوای عاشق اون کسی باشی که حتی تو رو تو آسمون آخر آخر تنها نذاره, باید یه یاعلی بگی, باید عاشق علی و اولادش بشی و باید این عشقو ثابت کنی.
شنیدی میگن عشق زمینی مقدمه عشق واقعیه؟! لازم نکرده خودت عاشق زمینی بشی ولی یه خورده به این مسأله فکر کن.
ماجرای لیلی و مجنون رو که میدونی, می بینی مجنون چی کار می کنه برای اینکه عشقشو ثابت کنه؟

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

آره مجنون از روی خیلی از خطر ها گذشت,مجنون واقعاً مجنون بود...
شرط اول قدم اینه که از خودت بگذری و بشی مجنون، بشی یه آدمی که می خواد به محبوبش ،لیلی اش، ثابت کنه که واقعاً مجنون اونه!
حالا به خطرها که فکر میکنی دیگه پات نمی لرزه، دیگه قلبت به تاپ تاپ نمی افته، محکم و استوار قد علم میکنی و بدون تردید صراط مستقیم رو می گیری و از روش رد می شی. این جوری وقتی بعد از حساب و کتاب خواستی از روی صراط ردشی، دیگه راه رو بلدی! دیگه هر لحظه دست و پات نمی شه هیزم آتش سوزان دوزخ،. راحت پاتو میذاری روی بند از مو نازکتر ، یه بسم الله زیر لب میگی و با چشم های بسته, فقط به یاد می آری لحظه هایی رو که داشتی از خودت به خاطر معشوقت می گذشتی، لحظه هایی رو که مجنون بودی و خطر ها پیش رو اما تو به خاطر لیلی همه را پشت سر گذاشتی، لحظه هایی رو که ...
و بعد از گذشتن از صراط، تو دیگه تا آخر عمر طولانی انسانیت، می تونی کنار لیلی ات بمونی، همراه با همه مجنون های دیگه، پیش تمام اونایی که تو اول عاشقشون شدی و دیدی که خودشون عاشق یه وجود دیگه بودن.
خدایا قدرتم ده که فقط مجنون تو باشم...
+ نوشته شده توسط ز.سالم در دوشنبه 20 آذر1385 و ساعت 9:34 |

" سلام "

و باز هم سلام به تو که خود سلام نامیده شده ای ِ ای خدای زیبایی های من...

دوباره حتماً مشکلی پیدا کرده ام که سلامم را به درگاه تو آورده ام!

عادت بدی است اما انسانهای روی زمین از همان زمان که به زمین حبوط کردند در حال عادت کردن به این امر بودند!

اگر من همانطور که به مسائل پیش پا افتاده اطرافم توجه می کنم به ارتباط با خدایی چون تو توجه داشتم ِ مشکلاتم همه حل میشد. اما صد افسوس که به تک تک اونها فکر می کنم و برای تک تکشون وقت میذارم اما وقت نماز و مناجاتم که میشه هر طوری شده سر و تهش رو هم می آرم و...!!!!

من که میدونم جهان آخرتی هست و بازخواستی و تنبیهی و البته تشویقی پس چرا به فکر فردا نیستم؟ من که نمی دونم امشب که بخوابم صبح از خواب بیدار میشم یا نه ِ چرا حواسم رو جمع نمیکنم؟ نشستم آرزو می بافم برای خودم ِ برای زندگی آینده ام ِ برای تحصیل و شغلم ِ اما ۱٪  اینا برای آخرتم حتی آرزو ندارم!!! چرا آرزو نمی کنی توی بهشت برین باشی و کنار بارگاه پیامبر اعظم بنشینی و از زیبایی های اونجا لذت ببری ؟ چرا رفتارت باید جوری باشه که اگه بخوای وارد یه محفل با حضور یه جفت چشم برزخی بشی ورد زبونت و جعلنا..ست؟چرا خودت رو با آتیش معامله می کنی؟ هیچ وقت فکر کردی درد کشیدن تو اون دنیا  چقدر سخته؟ هیچ وقت فکر کردی تو که جلدت اینقدر رقه چه جوری می خوای گرمای آتیش رو تحمل کنی؟ هیچ فکر کردی تو که عظمت اینقدر دقه چه جوری می خوای فشار قبر رو تحمل کنی؟

خدای عزیزم

               خیلی دوستت دارم و دوست دارم به خاطر این وجهی که خرت لعظمتک خاشعه و بشکرک مادحه همین امشب منو ببخشی و از همین الآن دست منو جوری بگیری که گرمای وجودم همش از محبت وجود خودت باشه نه هیچ کس دیگه.

                                 

+ نوشته شده توسط ز.سالم در جمعه 26 آبان1385 و ساعت 13:59 |

 هو

 

خدايا...!

من ضعيفم...ضعيف...

ضعيف تر از آني که بتوانم کاري بکنم؛بزرگ يا کوچک...ضعيفم...

اگر دست ياري تو همراهم نباشد حتي براي خودت هم نمي توانم کاري بکنم...حتي براي خودت...

خدايا...!

من ضعيفم...ضعيف...

يا لطيف،إرحَم عبدک الضّعيف...

.

.

.

و الّذينَ جاهَدوُا فينا لَنَهدينّهُم سُبُلَنا

 

 

 

+ نوشته شده توسط Z3D3AMNIYAT در پنجشنبه 11 آبان1385 و ساعت 5:29 |

هو


دکتر تلوري چيزهايي مي گفت قريب به اين مضامين که:



هر آدمي زندگيش يک دور ختم قرآنه...


هر کاري که مي کنه مصداق آيات خداست...


استخاره يا طلب خير هم اينه که تو ببيني مصداق کدوم آيه اي...


ديدي بعضي ها با کلي تمرکز قرآن رو باز مي کنن بعد ميبينن همش آيات رحمته...؟


نه که به خودشون هم اطمينان ندارن دوباره باز مي کنن...


اينها در واقع اطمينان ندارن که


آيات از طرف خداست


(ان الشرک لظلم عظيم+و لا يزيد الظالمين الا خسارا)...


آخر اينقدر باز و بسته مي کنن قرآن رو


تا آيات عذاب مياد براشون


مي گن بد اومد...



با خودم تصميم گرفتم از اين به بعد که لاي قرآن رو باز مي کنم هر چي اومد اکتفا کنم و بجاي اينکه دوباره باز کنم روي آيه هاش فکر کنم ببينم منظورش چيه...



در راستاي اون مشکلم که همش خدا حرف از صبر و توکل ميزد، رفتم سراغ قرآن...به خدا گفتم :


مگه خودت نگفتي


«لَو علم المدبّرون کيف اشتياقي بهم لماتوا شوقاً‌»؟


خوب الآن من اومدم پيشت...خوشحالي ديگه...مي خوام باهام حرف بزني...


اگه مي خواي دعوام هم بکني بکن...


فقط باهام حرف بزن...



قرآن رو باز کردم...دفعه ي اولي که بخاطر همين مسئله باز کردم صفحه ي 281 و 282 اومده بود...که بهم براي اولين بار دستور صبر دادن...اين بار صفحه ي 282 و 283 اومد...باورم نمي شد...



سبحن الذي اسري بعبده ليلاً


من المسجد الحرام الي المسجد الاَقصي الذي برکنا حَولَه


لنُريَه من آياتنا...



خدا داشت يه جور ديگه مشکلم رو حل مي کرد...از اين رو به اون رو...به همين راحتي...طوري که خودم فکر مي کردم از اين راه نمي شه اصلاً...



و آتينا موسي الکتاب


و جعلنه هديً لبني اسرائيل


ألّا تتخذوا مِن دوني وکيلا



خدا توي کتابش به من گفته بود که غير از من وکيلي نگير(مثلا ًآيه ي 12 ابراهيم؛توي پست "صبر کن..." بهش اشاره کردم.)...



عسي ربّکم أن يرحَمَکم


و إن عدتم عدنا...



اميد است که خدا بر شما رحم کند و اگر شما باز گرديد ما هم باز مي گرديم...


ديگه مربوط تر و قشنگ تر از اين خدا مي تونست ازم استقبال کنه؟



و يَدعُ الإنسانُ بالشّر دُعاءهُ بالخير


و کان الأنسانُ عجولاً



و انسان همانگونه که خير را مي طلبد ، شر را طلب مي کند و انسان عجول است.


سهيلا چند بار بهم گفته بود که زياد روي يه مسئله اصرار نکن...خودم هم به اين نتيجه رسيده بودم...خدا داشت بهم مي گفت آدما نمي فهمن اين چيزي که مي خوان شرّه يا خيره...ما اگه بهشون رحم نکنيم بدبخت ميشن(البته اين آخرش رو تو اين آيه ها نگفت ولي منظورش همين بود!!!)...



يه درس جالب ديگه هم خدا با دو تا آيه بهم داد که شايد اون هم يه جورايي ربط داشته باشه به اين ماجرا:



إن أحسنتم أحسنتم لأنفسکم و إن أساتم فَلَها...



مَن إهتدي فإنّما يهتدي لنفسه


و من ضَلّ فإنّما يضلّ عليها و لا تزرُ ووازرةً وزرَ أخري


و ما کنّا معذبين حتي نبعث رسولا



يه چيز ديگه هم که توي اين آيه آخريه بود اينه که ما تا هدايت برات نفرستيم عذابت نمي کنيم...نگران بعضي چيز هايي که قبل از هدايت پيش اومده نباش...



تازه اين همه ي حرف ها نبود...بعضي هاش فيلتر داره...سانسوريه...



دکتر تلوري مي گفت:" خدا بنده نوازه..."حالا بعضي وقتها ناز مي کنه بنده هاش رو، بعضي وقتها هم به ضرب سيلي مي نوازه... به هر حال بنده نوازه...



خداجون دوست دارم...


+ نوشته شده توسط Z3D3AMNIYAT در سه شنبه 2 آبان1385 و ساعت 23:27 |

هو

      امشب افطاري مدرسمون بود...رفتم...نمي دونم چرا ولي خيلي احساس غريبي مي کردم اونجا...حتي پيش بهترين دوستام...يا من خيلي عوض شده بودم يا اونا...

حالم خوب نبود.اصلا حوصله ي هيچي رو نداشتم؛حتي حوصله ي دوستام رو...بعد از کلي اصرار که بگو چته (که البته من هيچي نگفتم )فقط يه جمله دوستم بهم گفت:

 

و توکّل علي الله فهو حسبُه

 

      ياد گرفتم که خدا هميشه حرفش رو با قرآنش نمي زنه...گاهي لابلاي حرف هاي بقيه که بگردي مي بيني خدا همش منظورش با تواِه...

بعدش هم که دوستم گفت مي خواد بره مشهد و داغ دل منو تازه کرد...

 

      التماس دعا

 

+ نوشته شده توسط Z3D3AMNIYAT در شنبه 29 مهر1385 و ساعت 20:55 |

هو

      خيلي وقت پيش بود که مي خواستم يه کار احمقانه بکنم براي حل مشکلم...وقتي قرآن رو باز کردم دستور صبر اومد...واصبر و ما صبرک إلا بالله...گفتم چشم صبر مي کنم...اما بلد نبودم...گفتم من اگه يه جوري از عاقبت اين مشکل خبردار بشم بهتر مي تونم صبر کنم...غافل از اينکه من بايد به خدا اطمينان مي کردم تا بهتر بتونم صبر کنم نه اينکه از آخر ماجرا مطمئن بشم...

       گفتم ديگه حال و حوصله ي هيچي رو ندارم...حتي خدا رو...قرآن رو باز کردم...خدا داشت سرم داد مي کشيد...از دستم عصباني بود...بهم مي گفت چرا تضرع نداري در مقابل من؟داشت تهديدم مي کرد که عذاب نازل مي کنه...خيلي عصباني بود خدا...بلند بلند داشت دعوام مي کرد...منم بلند بلند گريه کردم...گفتم چشم، خداجونم من بهت اطمينان دارم...ممنون که دعوام کردي وگرنه معلوم نبود چه بلايي سرم بياد...بعد از اون هر از چند گاهي قرآن رو باز مي کردم...حداقل 6-7 بار آيه هاي صبر اومد...خدا هي بهم مي گفت صبرکن...صبر کن...اينقدر اين رو مي گفت تا آروم بگيرم...صبر کن...صبر کن... به زهرا.س گفتم نمي دونم صبر يعني چي ؟باهاش کلي حرف زدم...ولي ميدونستم...فقط حواسم پرت بود...شب 21ام که رفته بودم مدرسه مون احياء ، زهرا ايزدي رو ديدم...حافظ قرآنه؛بهش گفتم برام قرآن رو باز کن؛ و خدا رو قسم دادم به آبروي زهرا...چون مي دونم خيلي از من آبروش پيش خدا بيشتره...قرآن رو باز کرد داد بهم...شروع کردم به خوندن :

      يه جاش خدا بهم گفت :

و علي الله فليتوکّل المؤمنون

 

      و بعدش هم خدا يه آيه ي کامل برام خوند:

 

و ما لنا اَن لا نتوکّل علي الله و قد هدينا سُبُلَنا و لنصبرنّ علي ما آذَيتُمونا

و علي الله فليتوکل المتوکّلون

(12 ابراهيم)

 

      توکل هم به صبر اضافه شد...

      آمنه بهم گفته بود يه کادو از نمايشگاه قرآن برام خريده...امروز که آورد ديدم يه تابلوي کوچيک روميزيه که نوشته :

و کفي بالله وکيلاً

 

      خيلي برام جالبه...خدا داره همينجوري راه رو بهم نشون ميده اما من...من بازم فکر مي کنم که خودم بايد اين مشکل رو حل کنم...غافل از اين که :

 

«حَسبُنا الله و نِعمَ الوکيل، نِعمَ المَولي و نِعم النّصير»

 

 

+ نوشته شده توسط Z3D3AMNIYAT در سه شنبه 25 مهر1385 و ساعت 19:19 |