" سلام "
وباز هم سلام!
نمی دانم انتظار پاسخ این سلام ها را از که دارم؟!
امروز جمعه است ِ جمعه ِ جمعه ...
وتو خوب می دانی جمعه چه معنای زیبایی دارد...
جمعه یعنی انتظار ِ عصر جمعه یعنی زمانی که اگر به اعماق قلبت فرو روی غم بزرگی را در سینه حس میکنی ِغم ندیدن یار ِ غم حس نکردن بوی او که تو عمری است با انتظارش بزرگ شده ای و عمری است می خوانیش و جوابش را نمی شنوی! نه اینکه او پاسخت را نگوید ِ نه! اما تو آنقدر بی معرفتی که بعد از گذشتن این همه سال عمری که به واسطه وجودش گرفته ای ِ هنوز گوشهای ناقابلت یارای شنیدن صدای گرم و مهربانش را ندارد .
چند بار چله گرفته ای؟ چند بار دعای عهد خواندن را شروع کرده ای و بدون اینکه متوجه شوی کسی یا چیزی یکباره میان راه باعث شده تو از معشوقت جدا شوی؟ مگر از معشوق می شود جدا شد؟ مگر می شود معشوق را برای لحظه ای فراموش کرد؟ تو باید با یاد او بیدار شوی ِ اول سلام را به درگاهش تقدیم کنی ِ هر قدم از قدم که بر می داری برای سلامتی اش و برای تعجیل در فرجش دعا کنی ِ حتی صدای هر تپش قلبت را با تپش های قلب او هماهنگ کنی و...
امروز جمعه است ِ جمعه ای که در سرزمین نزول وحی ِ قطعاْ حضرت پدر حضور داشته و هم نوا با چادر نشینان سفید پوش عرفه ِ نوای جد بزرگوارش را زمزمه میکرده ِ وچه زیبا و دلنشین است هم نوایی با مولایی که عشقش رادر دل میپرورانی!
و اگر باز تو چله نشین شده بودی و در کنار عهد بستن با مولایت ِ نبأ را زمزمه کرده بودی و هیچ کس سیم اتصالت را قطع نکرده بود ِ شاید امروز در صحرای عرفات نشسته بودی و شایدتر زیر همان خیمه ِ ارباب عالم نشسته بود و با لحن زیبایش زمزمه میکرد...
اما کی می شود که من ِ تمام بهانه های عالم را برای بهانه عالم کنار بگذارم و عهد چهل روز عهد بستن با او را نشکنم...
بار الـها مـهـربان بـابـای من کی خواهد آمد؟
راز دل در خلوت شبهای من کی خواهد آمد؟
به امید آن روز ...



