خدايا...
من از تو خواستم...کمک...ياري...و مي دانم که مي شنوي...
خدايا...
سختي اين تصميم ،مي ترسم که پشت مرا بشکند...مي ترسم که اين بنده ي حقير تو تاب گواهي در برابر تاريخ را نداشته باشد...و حتي بزرگتر از تاريخ...تو...
خدايا...
مي دانم که مسئولم در برابر تصميمم...و من به اين کوچکي...چگونه در برابر تو بايستم و بگويم که عقلم چنين گفت...اين عقل ناقص من چه مي تواند بگويد...جز آنچه تو او را رهنمايي کني؟!
خدايا...
تنهاي تنهايم...جز تو کسي را ندارم...کسي که بخواهد بار اين مسئوليت را از دوش من بردارد...
خدايا...
دلتنگم...حقيرم... کوچکم...فقيرم...
تنها پناهم تويي...و تويي...و تو...
تويي که سخنت را با زبان ديگري به من مي گويي...
خدايا...
من حتي مي ترسم که بي دليل از زير اين مسئوليت شانه خالي کنم...چه رسد به آنکه تکليفم را درست انجام ندهم...
خدايا...
کمکم کن...
در برابر بندگانت حقيرم مکن...و عيب هاي مرا بپوشان...اي پوشاننده ي عيب ها...



